تبليغاتX
تافته جدا بافته - من... غرق خواستن!!

تافته جدا بافته

من... غرق خواستن!!

دلم گرفته است ....

هر لحظه فرو میریزد......

چشمانم سیاهی میرود.....

قلم بین انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور میکند.......

دواتم خالیست.....

دفتر خاطراتم به انتها رسیده.......

ورق بزنم ؟؟

اگز برگ آخر باشد !؟

خطوط صفحه چون جاده هایی پیچ در پیچ نگاههای بی فروغ ..

اما مشتاقم را  تا افق بدنبال میکشند..

کدامین است جاده ای که مـرا به او میرسا نـــد ؟


بار ها در راه بودم.... در میانه راه ...و شاید بیشتر !...

 نزدیک رسیدن بودم که
بازگشتم ............... نه
باز گردانده شدم..................اما


تردید ندارم ..... دوباره خواهم رفت.

مگر نه اینست  سالها در کتابها خواندیم......


خواستن ..توانستن است.


جاده ... هر لحظه مرا نجوا میکند ....


و من غرق خواستنم ...

هزاران غروب را بر دیوار ماتمکده ام شمارش کرده ام

مگر آخرین عدد چند است ..... که

دیگر دیوار هم جائی برای خط کشیدن ....

نشانم نمی دهد ...!

 

 آهسته از پس دیوار....

صدائی منتظر مرا میخواند .....

باید صدای قلبم.. صدای نفسهایم ....

خاموش شود .....

حالا بهتر میشنوم ....

دفتر خاطراتم به انتها رسیده است....

و....من

تردید ندارم ...........

 رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد.......

 

خواستن........ توانستن است.....

 

 من......... غرق خواستنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط سهيل  |