تبليغاتX
تافته جدا بافته

تافته جدا بافته

ای کاش

ای کاش قدرت آن را داشتم تا زمان را بر بالهای کبوتر سفید عشق می گذاشتم

 و آن را سریع و برق آسا به سالهای بعد پرواز می دادم

 و به روزی می رسیدم که تو در کنارم باشی یعنی با تو باشم

 آن وقت کاری می کردم تا پرنده ی عشق آزاد باشد

چون زمان را از روی بالهای او بر می داشتم و آن را به پشت لاک پشتی می نشاندم

 تا هر چه می تواند کند کند بگزرد

 اما چه سود که ناتوانم از  این رویاهای خوب و شیرین

و تنها می توانم تلاش کنم که در گذر همین زمان

 این طور که می گذرد من سریعتر حرکت کنم به سوی تو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط سهيل  | 

در بیان فضیلت عشق

ای عزیز هرکس داند حقیقت عشق چیست داند که عشق کدامست عاشق کیست. در این راه مرد باید بود. و با ئل پر درد باید بود. و هر که را رنج بیشتر تمتع بیشتر.عاشق باید بی باک باشد اگرچه بیم هلاک باشد. عشق آدمی خوار است نه نام دارد و نه ننگ نه صاح دارد . نه جنگ عشق علتی است بر دوام حیات نه وسیلتی است بر اهتمام ممات عشق دردیست که او را دوا نیست. و کار عشق هرگز به مدعا نیست.

مدعای عشق بی بلا نبود و چون بلایی رسد رد بلا نبود. عاشق هم آتش است و هم آب هم ظلمتست . هم آفتاب. بی صبری در عشق عذاب جاودانی است. و بی اخلاصی وبال زندگانیست عشق مایه آسودگیست هرچند مایه فرسودگیست. دل عشق همیشه بیدار و دیده ی او گهربار است. محبت او پیوسته با  محنت قرین  است. عاشق را صد بلا در پیش و هزار در راه. در این راه گزیه یعقوب باید یا ناله ی مجنون یا دل پر درد باید یا ناله ی پر خون.

اینجا تن ضعیف . دل خسته می خرند             کس عاشقی به قوت بازو نمی کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط سهيل  | 

آینه عشق

بعد از این ای دوست با خوی تو عادت می کنم

بعد از این شب را بباغ عشق دعوت می کنم

هرچه دارم-هرچه دارم می گذارم مثل نانی با تو قسمت می کنم

می گذارم شب بماند گر تو شب را خواستی می روم با کاروان صبح صحبت می کنم

رشوه خواهم داد خورشید طلایی را

با فریبی کهنه در حرفم سماجت می کنم

بعد از این صدای آرزو را در خود می کشم

یعنی ای همراه حالت را رعایت می کنم

مثل آینه است عشق ما - بعد از این

در حفظ این آینه دقت می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط سهيل  | 

این مطلب رو حتما بخونید

بعضي وقتا خواسته هاي آدم براش اونقدر مهم ميشه که حاضر براش هر قيمتي بپردازه ...

مثلا عاشق یه دختر شده....

اونو مي خواد.....

اما هر چي تلاش مي کنه بش نمي رسه ...

به جائي مي رسه که ميبينه ديگه کسي نمي تونه کمکش بکنه جز خدا ..

مياد مومن ميشه .....

گدا ميشه ....

در خونه ي خدا با حال خاصي زار ميزنه ..

خلاصه يه عارف کاملي ميشه برا خودش و ديگه يه حال و هواي خاصي داره ..

يه مدتي به همين منوال ميگذره .

ميبينه خبري نشد.....

به عشقش نرسيد ..

بازم زار ميزنه ...

خدا رو قسم مي ده که حاجتش رو برآورده کنه......

اما ميبينه که نه مثل اينکه خدا بي خيالش شده ..

انگار هر چي بيشتر داد مي زنه و گريه مي کنه خدا کمتر جوابشو مي ده ...

مياد با خدا قهر مي کنه ...

لجبازي مي کنه ......

مي ره و يه مدتي پشت سرشم نگاه نميکنه ...

ديگه نمياد در خونه ي اوستا کريم ....

هنوزم با خدا قهره ....

ميشينه با خودش خاطراتشو مرور ميکنه ...

کجاها با هم رفتن.......

دعواها ....

قهرها.....

آشتي ها .....

يه دفعه مي بينه که انگار داره اوضاع رديف ميشه ...

خبراي خوب مي شنوه .....

اميدوار ميشه ...

ميبينه که داره جريان ازدواجش رديف ميشه ...

خوشحاله و سرمست ....

ديگه تو پوست خودش نمي گنجه .....

مي خواد از خوشحالي بال در بياره ....

با خودش مي گه :

ايول به خدا ....

با اينکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جريانمو رديف کرد ..

يه دو روز ميگذره ...

يه دفعه يه خبر بد مي شنوه ..

دوباره همه چي به هم خورد ....

دوباره نشد ....

دوباره روز از نو روزي از نو ..

مي گه : اه به اين خدا ..

داشت کارم رديف مي شد ..

الکي گفتم خدا بود....

اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..

بابا ما اصلا نخوايم خدا رو ببينيم کيو بايد بينيم ...

نخوايم خدا بهمون کار داشته باشه چيکار بايد بکنيم ؟

خلاصه زياد ازين شر و ور ها ميگه ..

به خدا فحش مي ده و ......

اما صد افسوس .....

و هزار افسوس .......

و هزار هزار افسوس.....

اي کاش فقط يه دقيقه ميشست و فکر ميکرد ....

فقط يه دقيقه .....

که چرا خدا داره باهاش اينجوري ميکنه ....

وقتي ميگه خدايا، جوابي نميشنوه...

اما وقتي قهر ميکنه همه ي کاراش رديف ميشه ...

خب اگه اينجوريه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگيرن ديگه ..

درجوابش ميدوني چي بايد گفت ؟

فقط اينو ميشه گفت که :

هر که در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند....

نمي دونم اما خدا مي گه :

من هرکس رو بيشتر دوست داشته باشم بيشتر مبتلاش ميکنم ...

بيشتر درد بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي قشنگ يا الله يا الله اونو بشنوم...

بيشتر رنج بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي دلنشين ناله هاش رو بشنوم .....

حالا ممکنه بگي :

ما اگه نخوايم خدا ما رو دوست داشته باشه کيو بايد ببينيم ...

من بت مي گم :

اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي ...

اينا شعر نيست ...

واقعيته .........

حقيقت عالمه ......

مگه نشنيدي حسين بن علي تو کربلا چي کشيد ..

مگه نشنيدي که حتي شش ماه ي اونو جلو چشماش پرپر کردن ...

حسين اين همه بلا کشيد اما جز رضايت خدا چيزي نخواست ...

وخدا مباهات کرد به حسين و تشکيلاتش ..

و خدا خصوصياتي به حسين داد که به احدي از امامان نداد ..

حتي به جدش رسول الله ....

حتي به باباش علي .....

وحتي به مادرش فاطمه ...

خب اين خصوصيات به چه خاطر بود ؟

مي دوني به چه خاطر بود ؟

فقط به خاطر شدت سختيهاي حسين ....

خدا حسين رو آورد به اين دنيا تا يه درسي به ما بده ....

اون درسم اينه :

نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ....

خدا يه حسين فدائي کرد به خاطر اين درس ...

پس تو هم بدون .....

اگه داري سختي مي کشي خدا دوستت داره ....

خدا داره نگات مي کنه ...

خدا داره بت افتخار مي کنه ....

و اگه دوستت نداشت مي گفت :

حاجت اين بنده رو بديد بره که از صداش بدم مياد ...

ديگه نمي خوام صداشو بشنوم ...

هر چه زودتر بش بديد بره ...

پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..

برعکس...

عاشقته که بت نمي ده ....

و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....

بيا يه جوري باشيم پيش خدا .....

اونوقته که هر چي بخوايم خدا بمون مي ده ...

مي دوني بايد چه جور بود ؟

من مي گم ....

تا حالا ديدي يه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفي رو مي شوره ؟

اگه نديدي برو حتما ببين ...

ما بايد مقابل خدا مثل اون مردهه باشيم تو دست اون مرده شوره ...

تسليمه تسليم .....

بيا به خدا اعتماد کنيم و بذاريم هر کاري که دلش مي خواد با ما بکنه ..

ضرر نمي کني ......

رفاقت با اون خيلي خوبه.....

و بدون اگه دردمندي و دلت پر از غصه ست ....

خدا با تمام وجودش عاشقته و مي خواد که صداتو بشنوه ..

پس تو هم از ته دل صداش بزن .....

از ته دل عاشقش باش

يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 6:41 قبل از ظهر  توسط سهيل  | 

برای تو

ساده ترين وسوسه ي زندگي

گرمي دست پر از عشق تو بود

اه در اين واديه ي دلخستگي

اين دل من زنده به عشق تو بود

سبز شدم از نفس گرم تو

باغ شدم از دل پر شور تو

پرسه زدم با دل پر التهاب

پر ز سحر در شب پر نور تو

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 6:31 قبل از ظهر  توسط سهيل  |