لیلی و مجنون
من شنيدم از درون قصه ها اخر ليلي و مجنون مرگ است
ليك گفتم به دلم اين عشق است اخر هر عشق پاكي مرگ است
من شنيدم از درون قصه ها اخر ليلي و مجنون مرگ است
ليك گفتم به دلم اين عشق است اخر هر عشق پاكي مرگ است
میلاد منجی عالم بشریت را به همه ی شما عزیزان تبریک میگویم
وقتی معلم پرسید: عشق چند بخش است؟
ز ود دستمو بالا بردم و گفتم: یک بخش
ا ما وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق سه بخش
آتش دیدن تو
شوق با تو بودن
اندوه بی تو بودن
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغصد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی باز از آن کوجه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتی:
-((از اين عشق حذر کن!
آب آينه عشق گذران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن))
با تو گفتم:((حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرميدم نگسستم...))
باز گفتم که:((تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم!))
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر چشم تو خنديد!
يادم آيد که:دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی ديگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
گفتم تمام زندگیمو
ناراحت شد و با گریه از من جدا شد
آخه نمیدونست تمام زندگیه من اون بود
تو را سوگند میدهم به داشتن
به داشتن تو که حیات من بدان
بسته است تو را در بند من نیارد
اگر می خواهی برو
اگر می خواهی بمان
آنچه می خواهی باش
دکتر علی شریعتی
چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
دکتر علی شریعتی
خوش ترین درسی که روز اولم آموخت عشق
در دبستان محبت ترک جان و مال بود