![]() |
تافته جدا بافته |
![]() |
|
نمی توانم بنویسم
|
|
نمی توانم بنویسم... من در صدای خسته ات زندگی را تنفس کردم. صدایم کن که می خواهم رها کنم مهتاب احساس را در مخمل سیاه صدایت این لب های خاموشی چه تنهایند پر از حرفم .پر از واژه .تهی از گفتن |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
...
|
|
سلام به همگی
دوستان عزیز به دلیل امتحانات تا ۱۰ روز دیگه کرکره رو میکشیم پایین فعلا بای
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 25 دی1384ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
من... غرق خواستن!!
|
|
دلم گرفته است ....
هر لحظه فرو میریزد...... چشمانم سیاهی میرود..... قلم بین انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور میکند....... دواتم خالیست.....
خطوط صفحه چون جاده هایی پیچ در پیچ نگاههای بی فروغ .. اما مشتاقم را تا افق بدنبال میکشند.. کدامین است جاده ای که مـرا به او میرسا نـــد ؟
مگر نه اینست سالها در کتابها خواندیم......
هزاران غروب را بر دیوار ماتمکده ام شمارش کرده ام
آهسته از پس دیوار....
دفتر خاطراتم به انتها رسیده است....
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 12 دی1384ساعت 3:47 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
فراق
|
|
گاهی خيلی سخته... چی سخته؟ دوری... ،سخته خيلی هم سخته.اصلا گاهی نه هميشه سخته کمر خم می کنه.کمر ميشکنه...شايد نه که حتما برای آدم شدن لازمه.نميدونم فقط چرا گاهی اين امتحان انقد طولانی ميشه که... «سه روزه رفته ای سی روزه حالا زمستون رفته ای نوروزه حالا خودت گفتی سر هفته ميايی شماره کن ببين چند روزه حالا» اما، تموم ميشه، همه چيز تموم ميشه، همه ی سختيا يه روزی پر می کشن...روزی که بايد گفت: «لحظه ی ديدار نزديک است باز من ديوانه ام مستم باز ميلرزد دلم دستم باز گويی در جها ن ديگری هستم » نميدونم بايد چی گفت.شايد يه تلنگر باشه...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 9 دی1384ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
خدایا.......!!!
|
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 15 آذر1384ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
آیا میدانی؟؟؟؟
|
|
آیا میدانی هنگامی که به کسی غبطه می خوری از آن روست که دوستش داری؟
آیا میدانی کسانی که تمام زندگی خود را وقف حمایت از دیگران می کنند خود نیازمند کسی هستند که حمایتشان کند؟ آیا میدانی بر زبان آوردن سه جمله زیر بسیار دشوار است : از صمیم قلب عاشقت هستم . متاسفم و مرا یاری کن. کسانی که این جملات را بر زبان جاری می کنند نیازمند یاری شما هستندو نیز اخساس تاسف یا عشق می کنند همواره آنها را گرامی بدارید چرا که شهامت این را داشته اند و در عمل چنین هستند. آیا میدانی کسانی که خود را مشغول بر قراری و حفظ ارتباط با دیگران می کنند یا همواره دست یاری دیگران را می فشارند نیازمندند تا شما نیز با آنها ارتباط بر قرار کرده و در کشاکش درد یاریشان کنید؟ آیا میدانی کسانی که لباس قرمز به تن می کنند بیش از دیگران اعتماد به نفس دارند؟ آیا میدانی کسانی که لباس زرد به تن می کنند زیبایی خودشان را می ستایند؟ آیا میدانی کسانی که لباس مشکی به تن می کنند دوست دترند که جلب توجه نکنند ؟ آیا میدانی که کسانی که بیش از همه نیاز مندتان هستند هیچگاه آن را با تو در میان نمی گذارند؟ آیا میدانی بر روی کاغذ آوردن احساسات آسانتر از بیان رودر روی آنهاست؟ اما آیا میدانی بیان رودر روی احساسات از ارزشی دوچندان برخوردار است؟ آیا میدانی آن زمان که بیان جمله ای یا انجام عملی دشوار تر است انجام آن جمله یا عمل بسیار بالا تر از آن چیزی است که میتوانی با پول بخری؟ آیا میدانی که خود در تحقق بخشیدن به رویاهایت توانا هستی؟ رویاهایی همچون عاشق شدن ثروتمند شدن دستیابی به یلامت کاملاگر و تنها اگر به تحققشان ایمان کامل داری اگر حقیقتا از این اصل آگاه بودی از این که چه گارهایی را می توتنستی انجام بدی سخت متحیر میگشتی! اما همه آنچه را که گفتم باور نداشته باش تا آنکه خودت دست به کار شده و به جد تلاش کنی. اگر قرار باشد که دنیا ظرف ۲۴ ساعت آینده به پایان برسد تمام خطوط تلفن تالارهلی گفتگو اشغال می شوند و همه شاهد پیام هایی از این قبیل خواهیم بود " از اینکه تورا آزردم سخت پشیمانم " " مرا ببخش " " تو را عاشقانه می پرستم " " مراقب خودت باش " و گاهی اوقات در خلال پیامها جمله ای بس تکان دهنده به چشم می خورد : " همواره به تو عشق می ورزیدم ولی آن را با تو در میان نگذاشتم " !!!!! امروز که گوی عشق و محبت در زمین تو قرار دارد آن را تقدیم کسانی کن که دوستان راستین تو هستند شاید دیگر فردایی نباشد . |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 30 آبان1384ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
...!
|
|
روزگار مربی سختگیریه سختگیر در درس زندگی شاگردهای زرنگ در درس زندگی می باختند یه مدت شاگرد روزگار شدم میدونستم که اگه زرنگ باشم می بازم ، مثل بقیه میخواستم برنده باشم شاگردی تنبل شدم نمره های بیست از روزگار توی درس زندگیم گرفتم درس زندگی رو پشت سر گذاشتم دیگه همه چی تموم شد ، ولی من باخته بودم !!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 15 آبان1384ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
آرزو...
|
|
بچه که بودم آرزو داشتم بزرگ بشم بزرگ شدم بزرگ که شدم آرزوم این بود که ای کاش خیلی چیزها رو نمی فهمیدم دلم میخواست که بچه می موندم تا نفهمم دنیای بزرگترا رو آرزوم محال بود یاد گرفتم که یه چیزی هست که محال رو هم ممکن میکنه و اون عشقه عاشق شدم الان به آرزوم رسیدم ، دیگه خیلی چیزها رو نمی فهمم ، ولی بچه نیستم ! |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 8 آبان1384ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
مشق عشق
|
|
بر دریچه قلبم نوشتم اینجا خانه توست. جایی که خانه توست سرای هیچکس نیست.
بر دریچه قلبم نوشتم : ورود هرکس جز تو ممنوع. به چشمانم آموختم چگونه بنگرد هر آندم که در مشغله نگاهها سر گردانند. به چشمانم درس پاکی و صداقت را یاد آور شدم هر آندم که در دریای نگاهها ناپاکی و دروغ موج می زند به چشمانم آموختم در زاویه دید هیچکس جز تو نباشد هر آندم که ما بین هزاران چشم اند.
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
خواب یا بیداری... ؟
|
|
به خواب رفتم
***
در خواب دیدم که زنده ام
***
از خواب بیدار شدم و دیدم که مرده ام
***
کدام را باور کنم ؟ مرگم را یا زنده بودنم را ؟!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 1 آبان1384ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
ای کاش
|
|
ای کاش قدرت آن را داشتم تا زمان را بر بالهای کبوتر سفید عشق می گذاشتم
و آن را سریع و برق آسا به سالهای بعد پرواز می دادم و به روزی می رسیدم که تو در کنارم باشی یعنی با تو باشم آن وقت کاری می کردم تا پرنده ی عشق آزاد باشد چون زمان را از روی بالهای او بر می داشتم و آن را به پشت لاک پشتی می نشاندم تا هر چه می تواند کند کند بگزرد اما چه سود که ناتوانم از این رویاهای خوب و شیرین و تنها می توانم تلاش کنم که در گذر همین زمان این طور که می گذرد من سریعتر حرکت کنم به سوی تو
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 25 مهر1384ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
در بیان فضیلت عشق
|
|
ای عزیز هرکس داند حقیقت عشق چیست داند که عشق کدامست عاشق کیست. در این راه مرد باید بود. و با ئل پر درد باید بود. و هر که را رنج بیشتر تمتع بیشتر.عاشق باید بی باک باشد اگرچه بیم هلاک باشد. عشق آدمی خوار است نه نام دارد و نه ننگ نه صاح دارد . نه جنگ عشق علتی است بر دوام حیات نه وسیلتی است بر اهتمام ممات عشق دردیست که او را دوا نیست. و کار عشق هرگز به مدعا نیست.
مدعای عشق بی بلا نبود و چون بلایی رسد رد بلا نبود. عاشق هم آتش است و هم آب هم ظلمتست . هم آفتاب. بی صبری در عشق عذاب جاودانی است. و بی اخلاصی وبال زندگانیست عشق مایه آسودگیست هرچند مایه فرسودگیست. دل عشق همیشه بیدار و دیده ی او گهربار است. محبت او پیوسته با محنت قرین است. عاشق را صد بلا در پیش و هزار در راه. در این راه گزیه یعقوب باید یا ناله ی مجنون یا دل پر درد باید یا ناله ی پر خون. اینجا تن ضعیف . دل خسته می خرند کس عاشقی به قوت بازو نمی کند |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 24 مهر1384ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
آینه عشق
|
|
بعد از این ای دوست با خوی تو عادت می کنم
بعد از این شب را بباغ عشق دعوت می کنم هرچه دارم-هرچه دارم می گذارم مثل نانی با تو قسمت می کنم می گذارم شب بماند گر تو شب را خواستی می روم با کاروان صبح صحبت می کنم رشوه خواهم داد خورشید طلایی را با فریبی کهنه در حرفم سماجت می کنم بعد از این صدای آرزو را در خود می کشم یعنی ای همراه حالت را رعایت می کنم مثل آینه است عشق ما - بعد از این در حفظ این آینه دقت می کنم |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 3 مهر1384ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
این مطلب رو حتما بخونید
|
|
بعضي وقتا خواسته هاي آدم براش اونقدر مهم ميشه که حاضر براش هر قيمتي بپردازه ... مثلا عاشق یه دختر شده.... اونو مي خواد..... اما هر چي تلاش مي کنه بش نمي رسه ... به جائي مي رسه که ميبينه ديگه کسي نمي تونه کمکش بکنه جز خدا .. مياد مومن ميشه ..... گدا ميشه .... در خونه ي خدا با حال خاصي زار ميزنه .. خلاصه يه عارف کاملي ميشه برا خودش و ديگه يه حال و هواي خاصي داره .. يه مدتي به همين منوال ميگذره . ميبينه خبري نشد..... به عشقش نرسيد .. بازم زار ميزنه ... خدا رو قسم مي ده که حاجتش رو برآورده کنه...... اما ميبينه که نه مثل اينکه خدا بي خيالش شده .. انگار هر چي بيشتر داد مي زنه و گريه مي کنه خدا کمتر جوابشو مي ده ... مياد با خدا قهر مي کنه ... لجبازي مي کنه ...... مي ره و يه مدتي پشت سرشم نگاه نميکنه ... ديگه نمياد در خونه ي اوستا کريم .... هنوزم با خدا قهره .... ميشينه با خودش خاطراتشو مرور ميکنه ... کجاها با هم رفتن....... دعواها .... قهرها..... آشتي ها ..... يه دفعه مي بينه که انگار داره اوضاع رديف ميشه ... خبراي خوب مي شنوه ..... اميدوار ميشه ... ميبينه که داره جريان ازدواجش رديف ميشه ... خوشحاله و سرمست .... ديگه تو پوست خودش نمي گنجه ..... مي خواد از خوشحالي بال در بياره .... با خودش مي گه : ايول به خدا .... با اينکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جريانمو رديف کرد .. يه دو روز ميگذره ... يه دفعه يه خبر بد مي شنوه .. دوباره همه چي به هم خورد .... دوباره نشد .... دوباره روز از نو روزي از نو .. مي گه : اه به اين خدا .. داشت کارم رديف مي شد .. الکي گفتم خدا بود.... اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت .. بابا ما اصلا نخوايم خدا رو ببينيم کيو بايد بينيم ... نخوايم خدا بهمون کار داشته باشه چيکار بايد بکنيم ؟ خلاصه زياد ازين شر و ور ها ميگه .. به خدا فحش مي ده و ...... اما صد افسوس ..... و هزار افسوس ....... و هزار هزار افسوس..... اي کاش فقط يه دقيقه ميشست و فکر ميکرد .... فقط يه دقيقه ..... که چرا خدا داره باهاش اينجوري ميکنه .... وقتي ميگه خدايا، جوابي نميشنوه... اما وقتي قهر ميکنه همه ي کاراش رديف ميشه ... خب اگه اينجوريه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگيرن ديگه .. درجوابش ميدوني چي بايد گفت ؟ فقط اينو ميشه گفت که : هر که در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند.... نمي دونم اما خدا مي گه : من هرکس رو بيشتر دوست داشته باشم بيشتر مبتلاش ميکنم ... بيشتر درد بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي قشنگ يا الله يا الله اونو بشنوم... بيشتر رنج بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي دلنشين ناله هاش رو بشنوم ..... حالا ممکنه بگي : ما اگه نخوايم خدا ما رو دوست داشته باشه کيو بايد ببينيم ... من بت مي گم : اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي ... اينا شعر نيست ... واقعيته ......... حقيقت عالمه ...... مگه نشنيدي حسين بن علي تو کربلا چي کشيد .. مگه نشنيدي که حتي شش ماه ي اونو جلو چشماش پرپر کردن ... حسين اين همه بلا کشيد اما جز رضايت خدا چيزي نخواست ... وخدا مباهات کرد به حسين و تشکيلاتش .. و خدا خصوصياتي به حسين داد که به احدي از امامان نداد .. حتي به جدش رسول الله .... حتي به باباش علي ..... وحتي به مادرش فاطمه ... خب اين خصوصيات به چه خاطر بود ؟ مي دوني به چه خاطر بود ؟ فقط به خاطر شدت سختيهاي حسين .... خدا حسين رو آورد به اين دنيا تا يه درسي به ما بده .... اون درسم اينه : نابرده رنج گنج ميسر نمي شود .... خدا يه حسين فدائي کرد به خاطر اين درس ... پس تو هم بدون ..... اگه داري سختي مي کشي خدا دوستت داره .... خدا داره نگات مي کنه ... خدا داره بت افتخار مي کنه .... و اگه دوستت نداشت مي گفت : حاجت اين بنده رو بديد بره که از صداش بدم مياد ... ديگه نمي خوام صداشو بشنوم ... هر چه زودتر بش بديد بره ... پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره .. برعکس... عاشقته که بت نمي ده .... و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره.... بيا يه جوري باشيم پيش خدا ..... اونوقته که هر چي بخوايم خدا بمون مي ده ... مي دوني بايد چه جور بود ؟ من مي گم .... تا حالا ديدي يه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفي رو مي شوره ؟ اگه نديدي برو حتما ببين ... ما بايد مقابل خدا مثل اون مردهه باشيم تو دست اون مرده شوره ... تسليمه تسليم ..... بيا به خدا اعتماد کنيم و بذاريم هر کاري که دلش مي خواد با ما بکنه .. ضرر نمي کني ...... رفاقت با اون خيلي خوبه..... و بدون اگه دردمندي و دلت پر از غصه ست .... خدا با تمام وجودش عاشقته و مي خواد که صداتو بشنوه .. پس تو هم از ته دل صداش بزن ..... از ته دل عاشقش باش يا حق |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 3 مهر1384ساعت 6:41 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
برای تو
|
|
ساده ترين وسوسه ي زندگي گرمي دست پر از عشق تو بود اه در اين واديه ي دلخستگي اين دل من زنده به عشق تو بود سبز شدم از نفس گرم تو باغ شدم از دل پر شور تو پرسه زدم با دل پر التهاب پر ز سحر در شب پر نور تو
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 2 مهر1384ساعت 6:31 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
لیلی و مجنون
|
|
من شنيدم از درون قصه ها اخر ليلي و مجنون مرگ است ليك گفتم به دلم اين عشق است اخر هر عشق پاكي مرگ است
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 4:22 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
میلاد منجی عالم بشریت را به همه ی شما عزیزان تبریک میگویم
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
عشق
|
|
وقتی معلم پرسید: عشق چند بخش است؟ ز ود دستمو بالا بردم و گفتم: یک بخش ا ما وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق سه بخش
آتش دیدن تو شوق با تو بودن اندوه بی تو بودن
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 6:26 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
کوچه
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغصد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد که شبی باز از آن کوجه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتی بر لب آن جوی نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتی: -((از اين عشق حذر کن! آب آينه عشق گذران است تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن)) با تو گفتم:((حذر از عشق؟ ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرميدم نگسستم...)) باز گفتم که:((تو صيادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم!)) اشکی از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت... اشک در چشم تو لرزيد ماه بر چشم تو خنديد! يادم آيد که:دگر از تو جوابی نشنيدم پای در دامن اندوه کشيدم نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی ديگر از آن کوچه گذر هم... بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 6:49 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
تمام زندگی
|
|
یه روز از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا تمام زندگیتو؟
گفتم تمام زندگیمو ناراحت شد و با گریه از من جدا شد آخه نمیدونست تمام زندگیه من اون بود
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 26 شهریور1384ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
نازنینم
|
|
تو را سوگند میدهم به داشتن به داشتن تو که حیات من بدان بسته است تو را در بند من نیارد اگر می خواهی برو اگر می خواهی بمان آنچه می خواهی باش دکتر علی شریعتی
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 25 شهریور1384ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط سهيل |
|
|
خداوندا
|
|
خداوندا :
چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت دکتر علی شریعتی |
|
2 نوشته شده در
جمعه 25 شهریور1384ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
درس عشق
|
|
خوش ترین درسی که روز اولم آموخت عشق در دبستان محبت ترک جان و مال بود |
|
2 نوشته شده در
جمعه 25 شهریور1384ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط سهيل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| YAHOO! |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
حرف دل روایت من حرفهای نگفتنی برای یک جسم بیدل عاشقان پاییز |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |